تبليغاتX
جایی برای تفکر بیشتر!!!

جایی برای تفکر بیشتر!!!

سلام خدا عزیز و مهربونم.

نمیدونم!باز چند روزی تو رو پیش خودم حس نمی کنم.چرا؟؟چرا اینقدر حواسم پرت شده،اصلا بدرد نمیخورم .خدا جونم می دونم تو که هیچوقت منو فراموش نمی کنی ولی مثل اینکه این کارو من دارم میکنم.نمیدونم چه وقت میشه که دیگه فراموشت نکنم.

خدا جونم برای من مهم نیست با چه اسمی صدات کنم چون میدونم همیشه کنارمی و نگاهت تو  نگاهمه!البته میدونم معبودم همه اسمهای نیکو و زیبا رو داراست،قشنگتر از اسمهاش جای دیگه اسم پیدا نمیشه،آخه خدام تک .خدای عزیز شاید از این همه تعریف و تمجید خوشت نیاد ولی من باید به همه بگم خدام چقدر زیباست،چقدر بزرگه،همه چی مال اونه و سرچشمه همه ی خوبی ها و زیبایی هاست.    ولی من که دوستتم چرا یکی از خصوصیاتت رو ندارم(فکر کنم لیاقت ندارم و هنوز به اون درجه نرسیدم)

چی کارکنم پاک شدم یه ادم سر به هوا ،اصلا موقعیتم رو درک نمی کنم ،میخوام جدی باشم ولی نمیتونم،میخوام ادای آدمای آروم رو درارم ولی نمیتونم ولی دیگه خسته شدم از این همه فکر بیهوده ،از این همه انرژی منفی ،میخوام همین جا به خودم و به تو عزیزدل قول بدم که بیشتر رو حرکات و رفتارم کنترل داشته باشم ،تو هم کمکم کن ،اینقدر به اتفاقات گذشته فکر نکنم (فکرم داغون شده)

دوســـــــــــــــــــــتت دارم خدای مهربــــــــــــــــــــون

و حالا سلام به دوستای گلم.امیدوارم شاد و سلامت باشید.

دل نوشته ام یه ذره پراکنده بود.از هر دری گفته بودم.از این بابت معذرت میخوام.البته این نوشته رو چند هفته پیش نوشته بودم. .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 21:17 توسط مونا |

                        عید غدیـــــــــــــــــــــــــــــــر مبــــــــــــــــــارک

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند.بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک.

بعضی آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. 

بعضی از ادم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتو کپی آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.

بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی آدم ها با چند در صد تخفیف به فروش می رسند و بعضی آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند.

بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلومات عمومی هستند.

بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.

از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387 18:56 توسط مونا |

اول سلام

سلام به شما دوستای گل و باوفام

دوم عذر خواهی

امیدوارم عذر خواهی این بنده حقیر رو به خاطر تاخیر بپذیرید.

شاید بگید این دیگه چه آدمی!!!!!!هر دفعه میخواد با یه عذر خواهی سر و ته کارش رو هم بیاره.ولی  خدا شاهده اونقدر ذهنم مشغول بو د که حوصله ی هیچ چیزی رو نداشتم.البته این مطلب رو چند روزی که آماده کردم ولی پیش خودم گفتم تو که این همه طولش دادی اینم روش و هدفم این بود که در این شب مبارک کارم رو از نو شروع کنم و همین جا قول میدم هر هفته آپ کنم خدا هم شاهد....

ولی یه موضوع که ذهنم رو خیلی به خودش مشغول کرده ،اینه که واقعا تا الان که عمری از خدا گرفتیم چقدر از زندگیمون لذت بردیم؟چی از زندگی فهمیدیم؟چقدر از لحظاتمون استفاده کردیم؟چقدر؟

زندگی ما از موقعی شروع میشه که تو شکم مامانامون بودیم البته ببخشید اشتباه شد.                     زندگی همه ما از مدت ها پیش حتی قبل از اینکه تو شکم مامانامون به وجود بیاییم جریان داشته زندگی پیش خدا و فرشته ها......هیچ کدو ممون اون دوران رو به یاد نمی یاریم چون درکش رو نداریم و چون هیچ اطلاعی از اون دوران ندارم نمیتونم زیاد درباره اش صحبت کنم فقط میتونم بگم جایی که به ذهن هیچ کس خطور نمیکنه و حتی توی رویاهای صادقانه هم نمی بینیمش و قابل وصف نیست.         اما توی نه ماه خدا کم کم وابستگیمون  نسبت به خودش کمتر میکنه،به فرشته هاش میگه کمتر باهاش باشید ،هر روز که میگذره رابطتون باهاش کمتر کنید،اوناهم گوش میکنن و این وسط اون بچه ی پاک و معصوم (خود ما)عذاب بسیاری می بینه.ولی آرام آرام وجود کسی رو کنار خودش حس میکنه،نمی دونه کیه؟ اسمش چیه؟ولی میدونه مهربونه،اسمشو کم کم یاد میگیره مـــــــــادر  م - ا - د - ر  اما هنوز فکرش با خداست.خلاصه با سختی بسیار از خداش دل میکنه و پا به این جهان میزاره ،اونقدر زار میزنه که خدا دلش ریش ریش میشه،ولی زیر گوش بهش میگه منو فراموش نکن من همیشه باهاتم.

کودک پاک و زیبا به دنیایی پا میزاره که حتی بزرگتر از اونم هنوزه که هنوزه اونو درک نکردن.                اولش چشمهای کوچولوش همه چیزرو به زیبایی فرشته ها میبینه و بعد دیگه چشمهاش ...............    خلاصه اینو میخواستم بگم که تا چند سالی زندگیمون رو هوا است....بعدش دوره های دیگه زندگی که شاید به بدترین حالت بگذره .حالا اگه عمری باشه که با این همه درد و مرض ،سرطان نا علاج و حوادث غیر مترقبه فکر نکنم زیاد عمری کنیم ولی عمر طبیعی رو در نظر میگیریم وقتی به سن پیری میرسیم تازه یاد کارهای خوب و بدمون می افتیم و دست به دامن خدا و پیامبر میشیم و توبه....                   البته من میدونم خدا اونقدر بزرگ و مهربونه که خیلی ها رو می بخشه.

این همه گفتم تا به اینجا برسم و بگم که بیاییم از تک تک لحظات عمرمون استفاده کنیم حتی در بدترین شرایط سعی کنیم بهترین شرایط رو برای خودمون ایجاد کنیم .انرژی مثبت بگیریم و انرژی مثبت به دیگران بدهیم و منفی نگر نباشیم.(من شخصا به این انرژی ها خیلی اعتقاد دارم.)

فکر نکنید حر فهام کلیشه است.

یه جور دیگه نگاه کنید.

این عید بزرگ رو تبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریک میگم.

بهترین ها را آرزومندم.

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387 19:1 توسط مونا |

سلام خدا جون.بهتره که دوست خوبم صدات کنم.یادت هست که از اواسط تابستون با هم قرار گذاشتیم که با هم دوست باشیم دو تا دوست خیلی خوب.آخه گاهی اوقات تنها میشدم وقتی اطرافم رو نگاه میکردم هیچکس رو نمیدیدم.تا اینکه تو رو در یک شب قشنگ دیدم.بعد باهات قرار گذاشتم که با هم دوست باشیم.من همه ی حرفهام رو بهت میگفتم ،یادته که همه ی همه رو،با اینکه صدات رو نمیشنیدم ولی میدونستم داری به حرفهام گوش میدی و جوابمم رو با آرام شدن قلبم و آزاد شدن ذهنم میدادی. همون که از تنهایی رها میشدم خودش کلی بود.اما نمیدونم چرا گاهی فراموشت میکنم.تو همیشه هستی ولی من نمی بینمت خیلی بدم نه؟خدا جونم یه موقع از دست من ناراحت نباشی؟ قبول دارم گاهی اصلا بهت توجه نمیکردم هر چقدر اومدی دستت رو گذاشتی روی شانه هام دستتو رد کردم.هر وقت اومدی در گوشم چیزی بگی بهت پشت کردم.ببخشید عزیزم.خیلی بد کردم.

حالا از امشب چشمامو ضد عفونی میکنم،و میخوام ببینمت البته به شرطی که لجبازی نکنی (ناراحت نشی شوخی کردم.)تو هیچوقت دل من رو نمیشکنی.            خدا جون دوستت دارم.

وای یادم رفت به شما دوستای گلم سلام کنم.پس سلام امیدوارم خوب باشید؟

به خاطر غیبت نه چندان زیادم عذر میخوام.واقعا ببخشید.من این دل نوشته رو برای خودم توی دفتر شخصیم نوشته بودم و اصلا قصد نداشتم کسی اونو بخونه بعد با خودم گفتم خوب مگه دوست داشتن گناه منم با خدام دوستم هیچ عیبی نداره همه بفهمن مگه نه؟

 

      

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387 17:57 توسط مونا |

سلام،سلام،سلام!!!

میدونم شاید این چیزهایی که نوشتم خیلی تکراری باشند و شاید خیلی ها خوششان نیاید

ولی چکار کنم حرف های ذهنه ،نمیشه به زبون نیاورد.

اینجا ایران است با اروپا اشتباه نگیرید.

در ایران کارت طلایی دروغی است محض،چاخان است،الافی است.

نمی دانم قدمت ۲۵۰۰ ساله کجاست؟داریوش کبیر کجا رفت؟

چرا امروزه گل نیلوفر اهمیت ندارد؟

چرا قدرت جهان در دست امریکاست؟

چرا میگویند جهان را امریکا می گرداند؟

چرا مرگ بر امریکا می گویند؟

چرا و چرا؟؟؟؟

چرا پاسخ نمی دهید مگر شما زبان ندارید؟

 

البته یه نکته رو اضافه کنم که اینها تفکراتی بیش نیست... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387 20:43 توسط مونا |

خداییش هر چی فکر کردم و گشتم مطلب جالبی پیدا نکردم تا اینکه چشمم به کتابخانه ی  کوچیکم افتاد و نگاهی به کتابهای خونده شده ،و به این فکر کردم که من عاشق کتاب

کوری ام.

 و حالا جمله های زیبا،متفاوت و قابل تامل رو گلچین کردم.آخه من از یکی یاد گرفتم که وقتی کتاب میخونم یه مداد دستم بگیرم و زیر جمله های متفاوت خط بکشم که یه روزی مثل امروز به درد میخوره البته کار لذت بخشیه!

 

 

امیدوارم شما هم در رابطه با جمله ها با من هم عقیده باشید.

راستی اگه این کتاب رو نخوندید تو صیه میکنم تهیه اش کنید و بخونید البته با ترجمه ی

(مینو مشیری)

فکر می کنم ما کور هستیم،کور اما بینا،کورهایی که می توانند ببنیند اما نمی بینند.

همانطور که میگویند کائنات بی نهایت اند،کتابهای این دنیا هم همگی بی نهایت اند.

زندگی با آدمهای دیگر مشکل نیست،درک کردنشان مشکل است.

هیچ یک از ما خواه چراغ و خواه سگ و خواه انسان،در آغاز نمی دانیم برای چه قدم به این دنیا می گذاریم.

بعضی افراد پیر ،اندک زمان باقیمانده ی عمر را با نقاب غرور سپری می کنند.

امروز امروز است،فردا هر چه باید بشود می شود.

تقدیر پیچ و خمهای زیادی می خورد تا سر انجام به جایی برسد.

از لحظه ی تولد می دانیم روزی خواهیم مرد ،همینطور است،به یک معنی انگار مرده به دنیامی آییم .

عقل و حماقت بشری در همه جا یکسان است.

در منتهای بدبیاری هم امکان یافتن خوبیهایی است که بدبختیها را قابل تحمل می سازد.

 

 

ژوزه ساراماگو

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387 20:31 توسط مونا |

هرروز/شیطان لعنتی/خط های ذهن مرا اشغال می کند/

هی با شماره های غلط زنگ می زند،آن وقت/من اشتباه می کنم و او/

کیف می کند/دیروز یک فرشته به من گفت:/

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی/آن وقتها که خدا به تو زنگ می زد/

آخه ،چرا جواب نمی دادی ؟/چرا بر نمی داشتی؟/

یادش به خیر/آن روزها/مکالمه با خورشید/دفتر چه های ذهن کوچک مرا/

سرشار از خاطره می کرد/

امروز پاره است /آن سیم ها/که دلم را تا آسمان پرواز می داد/

با من تماس بگیر خدا/حتی هزار بار/وقتی که نیستم/لطفا پیام خودت را/

روی پیغام گیر دلم بگذار/

 

همین امروز اینو در یکی از دفترام پیدا کردم.خیلی متعجب شدم!!!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387 20:3 توسط مونا |

بندهای کفشم را می بستم.

بندها از هم گریختند.

بار دیگر بند را بستم.

باز شد،باز هم باز شد،باز...باز...باز...!

آخر فهمیدم کفش ،کفش سیندرلا بود.

راستش وقتی اینو می نوشتم به این فکر بودم که سیندرلا اگه سیندرلا ی خودمون باشه پس باید همه کفش هاش هم سایز باشند و به پای هیچ کس نره حتی من!!!!!!!!!!!

شاید کمی تو خوندنش اشکال پیش بیاید!پس سعی کنید درست بخونید

  • در اینجا از دوست گلم مهدیه.ع بسیار تشکر میکنم بخاطر کمکش در اصلاح شعر.

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387 22:3 توسط مونا |

تولدم مبارک

خلاصه ۱۷مهر شده و روز تولد ما!!!!!!!!!!!!!!!!

این گلها رو هم تقدیم میکنم به خودم.آخه توی کتابی گفته بود همیشه روز تولدت برای خودت پیغام تبریک بگذار.....منم این کارو تو وبم کردم.مگه اشکالی داره؟؟؟؟

 

 قسمتی از کتاب ((نامه های بچه ها به خدا )).من از این قسمت خیلی خوشم اومد امیدوارم شما هم لذت کافی را ببرید.

خدای عزیزم این یک شعر است

دوستت دارم

زیرا که به من داده ای

هر آنچه برای زندگی

به آن نیاز دارم

اما آرزو دارم

به من بگویی

که چرا

مرا چنان آفریدی

که باید بمیرم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387 1:4 توسط مونا |

بیچاره پیرمرد!

تق!

شکست!

گلدان های پیر مرد شکست!

خاک های رس و ماسه در پهنه ی کوچه اواره شدند.

...!

صدای دل من بود که شکست به حال پیر مرد!

خیلی دوست داشتم بدونید واقعا این صحنه واقعی بوده و دل من هم به حال پیرمرد خیلی خیلی سوخت.ودیگه پیر مرد رو در اون کوچه ندیدم...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387 1:21 توسط مونا |

X

خیلی خیلی خوش اومدید.


Home Bahar-20
Email


Archives

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آذر 1387

هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387




LinkDump

كدهای جاوا اسكريپت
یاران
سلام
سرزمین باران
شاعرگمنام
غریبه
مرغ دل
نارایانا
دو عاشق دیوانه
حدیث آرزومندی
...من می نویسم بخون عاشقانه
طعم خوشبختی
کوچه تنهایی خیال-پارسا
(مهر نگار)
گاهی اوقات دلم برای خودم تنگ می شود.
خورشید
رهگذر
او خواهد آمد...
دفتر خاطرات عمومی
زندگی زیباست ای زیبا پسند
ستاره
برای خدا ومهربانی هاش
در امتداد لحظه ها
خانه دوست اینجاست
سار تنها
اس ام اس جک عاشقانه گالری عکس
محض یار مهربان
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
شعر های عشقولانه
خدا جان
تنهایی غم و سکوت شب
کوی بی نام ونشان
بهار من
همه چیز زیباست.
جمله
دل نوشته ها وشعر
تمنا
انقراض احساس
تنفس صبح
آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه حافظ

FreeCod Fall Hafez




align="center">

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست